تبليغاتX
ساحل آرامش
سلام دوستای گلم خوبین؟ بعد از ماه ها دوباره این افتخار نصیبم شد که در خدمت شما باشم.خیلی خوشحالم که دوباره اومدم .امیدوارم این بار مثه همیشه تنهام نذارید خیلی دوستون دارم.

وقتی که دیگر نبود

          من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

           من در انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

           من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد

          من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

          من آغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن

           مثل تنها زندگی کردن

                              مثل تنها مردن!                

                                                          دکتر علی شریعتی

چشمان زیبایت را دوست دارم ای اوج هستی.

ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود.

امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را بر زبان می آورم.

ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تقدیم می کنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم آورد.

از جنگل سبز چشمانت عبور می کنم و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقایقهای سرخ را همچو ستارگان آسمانی باور می دارم و مانند نگینهای درخشنده رهسپار آسمان آبیت می شوم.

نازنین امشب به سراغت خواهم آمد و ستارگان آسمانی را همچو نگین های درخشنده در دستانت خواهم گذاشت.

ای که همه وجودت هستی من است و ای که همه خوبیهایت را در وجود خود احساس می کنم و همیشه صدای مهربانت را در سبزه زار ذهنم تداعی خواهم کرد. امشب از جنگل شبز چشمانت خواهم گذشت و همیشه نگاه زیبایت را در اعماق قلب خویش زنده نگاه خواهم داشت و هر بار با یاد تو و به عشق تو از آن جنگل سبز و پهناور برای همیشهبوته ای از یاس به یادگار در قلب خویش خواهم کاشت.

ای خاطره سبز من با تمام وجود گلبرگهای یاس عشقت را آبیاری خواهم داد و تا ابد سرزمین سبز عشق را با یاد تو آباد خواهم ساخت و تا همیشه عاشقانه دوستت خواهم داشت و در آن تاریکی شب عاشقانه  به تو می اندیشم و آرام و بی صدا به خواب همیشگیسفر خواهم کرد.

+ نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 22:26 |

         سال نو مبارک

سلامم به گرماي قلب تو دوست
دلم لحظه اي با دلت روبروست
بگو عاشقي تا سلامت کنم
تمام دلم را به نامت کنم

تا چشم بر هم مي زني سالي گذشت و ما يک سال بزرگتر شديم.اما چه باک که لطف حضرت حق بي کران است و باران رحمت بي حسابش بي امان.حال که فراش باد صبا فرش زمردين گسترده و ابر بهاري شکوفه بر سر شاخ درختان نهاده است، بايد که دل به دريا زد و در ميان گل و صحرا بهار را با همه وجود احساس کرد و تحفه اي براي دوستان که تبسم است و عشق.
بهار،جواني طبيعت و روزگار ماست.هنگام مستي و شوريدگي،محبت و عشق بايد که غنيمت شمرد اين لحظات ناب و عاشقانه را و با دوست سپري کرد اين ايام فرخنده و خجسته را.در کنار جويباري از عشق که از دل کوهساران محبت و مروت گذر کرده ودر زير سايه درختاني از جنس دلدادگي و شوريدگي دمي بياساييم و در هواي عاشقي نفسي تازه کنيم.بهار خاطره زمستان و تابستان و پاييز است. دست به کاري زنيم که مرور خاطراتش ما را عاشق تر کند و ياد خدا را در ما زنده تر
فقط ياد اوست که آرامش است،او که بهار را فرمان داد تا نفسمان را معطرسازد که چون فرو مي رود ممد حيات است و و چون بر مي آيد مفرح ذات.
بدانيم که همه عمر ما به دو نيمه تقسيم مي شود؛نيمه اول زندگي صرف انتظار کشيدن و رسيدن به نيمه دوم و نيمه دوم صرف حسرت خوردن نيمه اول.
پس دعا مي کنيم که خداوندا ما را سرشار از طراوت و عشق و نشاط خلق کن تا بي دريغ به دوستانمان انرژي مثبت هديه کنيم و غم از دلهايشان بزداييم .آمين بهار هنگامه عاشقي و با عشق زيستن است.

تو که يک گوشه چشمت غم عالم ببرد   
 حيف باشد که تو باشي و مرا غم ببرد

يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبرالليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال

 


+ نوشته شده توسط عسل در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 0:48 |

 

عشق يعنی گريه های بی ثمر
عشق يعنی لحظه های بی کسی
عشق يعنی دوری و دلواپسی
عشق يعنی دوری از زيباترين
غربت مطلق به روی اين زمين
عشق يعنی دستهای باز تو
عشق يعنی با تو در پرواز تو
عشق يعنی يک دل تنگ و غريب
عشق يعنی دختری پاک و نجيب
عشق يعنی چشمهای مست او
نامه هايم در فشار دست او
عشق يعنی شعرهای سوخته
عشق يعنی شمع نا افروخته
عشق يعنی تا ابد در راه او
تا هميشه يک جهان گمراه او
عشق يعنی دردهای بی شمار
عشق يعنی عاشق و فصل بهار
عشق يعنی خسته ام از بی کسی
کی به داد اين دل من می رسی؟
عشق یعنی سین و آ همراه ناز
عشق یعنی سوی کوی او نماز
عشق یعنی نامه های بی جواب
دیدن و بوئیدن او حین خواب

عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی سوختن يا ساختن

عشق يعني كوچه كوچه انتظار
روئيت خورشيد در باغ بهار
عشق يعني با جنون تا اوج ها
رفتن از ساحل به بام موجها
عشق يعني يك تغزل ،شعر ناب
مثنـوي هاي خـداي آفتا ب
عشق يعني سوختن با شعله های
سبـز گشتـن در شكوه قله ها
عشق يعني هاي هاي اشگ ها
در فرات بي وفـا با مشگ ها
دست افشان رقص سرخي واژگون
سعي در محراب با قانون خـون
گفتمـان مـادران داغـدار
حسرت ديدار گل ها در بهار
يك نماد از قصه جام شراب
رويكردي سبز در تفسير آب
عشـق يعني يك شهود بيكران
سينه اي با وسعت هفت آسمان
در حضـور آن فروغ تابناك
سـر تاويل شفق در جام تاك
پايكـوبي بـر فـراز دارها
يك غـزل بـا ميثـم تمارها
يا قنـوتي هـم صداي آبهـا
در نمـاز صبح با مهتـابهـا
عشق يعني كهكشان در كهكشهان
چشم اميدي به سوي بي نشان
عشق يعني در فضاي رازها
خلسه اي جاويد بـا پروازها

 

+ نوشته شده توسط عسل در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 23:5 |

روز والنتاین (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) مصادف با 25 بهمن‌ماه (۱۴ فوریه) در بعضی فرهنگها روز ابراز عشق است.
این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتاین به صورت ناشناس انجام می‌شود. سابقهٔ تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای کاتولیک برگزار می‌شد، باز می‌گردد.

منبع : شاهوار دات نت ---- www.shahvar.net

* ساليانه بيش از يك ميليارد كارت تبريك ولنتاين در سراسر جهان رد و بدل ميگردد كه 85 درصد آنها توسط زنان خريداري ميشود.

* ساليانه 50 ميليون گل رز و ميليونها جعبه شكلات در سالروز ولنتاين هديه داده ميشود كه اغلب آنها را مردان خريداري ميكنند.

* هداياي روز ولنتاين شامل: گل رز و يا دسته گل كوچك، شكلات، كارت تبريك ولنتاين، عروسك، شمع، يك نامه عاشقانه، يك قطعه شعر عاشقانه و يا هديه كوچك.

* براي جشن گرفتن اين روز به يك كافي شاپ و يا براي صرف شام به يك رستوران دنج برويد.

* رنگهاي روز ولنتاين شامل قرمز، سفيد و صورتي است.
 خود ولنتاين نخستين فردي بود كه براي اولين بار نامه ولنتاين را نگاشت. وي هنگامي كه در زندان بسر ميبرد دلداده دختر جواني شد كه دختر زندانبان وي بود. اين دختر جوان زماني كه ولنتاين در بازداشت بسر ميبرد به ملاقات وي مي آمد. در انتهاي اين نامه ولنتاين چنين نوشته بود: “از طرف ولنتاين تو.” اين عبارت كماكان در نامه هاي روز ولنتاين استفاده ميشود.

* ولنتاين در روز 14 فوريه اعدام شد. تقريبا در سال 269 پس از ميلاد. به گراميداشت وي كليسايي در سال 350 پس از ميلاد بنا گرديد كه پيكر وي نيز در آنجا دفن شده است. در واقع روز ولنتاين سالروز مرگ و خاك سپاري ولنتاين ميباشد.

آنجا كه غم هايم به خاطره ها مي پيوندد

آنجا كه شادي را با تمام وجود لمس مي كنم

آنجا كه سرشار از حس اميدم

و آنجا كه دليل زندگي كردن را مي يابم ...

به تو فكر مي كنم

و از تو مي خوانم

زيرا تو

معناي تمام خوشي هايم هستي

valentain mobarak

 

 

 

 


+ نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 19:35 |

   آه مشک       ياري کن        اهل حرم تشنه اند            
              آب روان       ياري کن         باغ خدا تشنه اند

با آمدن ماه محرم همه چيز رنگ ماتم و غم به خود مي گيرد،سر در مساجدو حسينيه ها با رنگ عزا زيبا  تکيه ها به نشانه ي خيمه هاي حسين(ع) بر پا و علمها به منزله ي علم علمدار کربلا افراشته مي شوند. منبر ها و مناره ها با رنگ سياه آراسته و عاشقان ثارا.. جامه هاي سياه به تن مي پوشند و شال عزا زينت بخش قامتشان مي شود ،زنجير هاي غم به به شانه هافرود مي آيند و دستها به سينه...طبل عزا و ني ها آهنگ محزون مي نوازند،حتي قناري ها نوحه مي سرايند و بلبلان مويه مي نوازند. به ياد لب تشنه کودکان و ياران با وفاي اباعبدالله الحسين  ع به عزاداران آب مي دهند و به ياد پاهاي تاول زده بچه هاي کوچک کربلا روز عاشورا با پاي برهنه از خانه ها بيرون مي آيند .کلام گاه بوي خون مي دهد ،گاه بوي خيمه هاي نيمه سوخته. واژه ها ذلت و شقاوت را معنا مي کنند گاه عزت و شرف،مردانگي و جوانمردي و گذست و ايثار را....قلمها گه سوگنامه ي راست قامتان تاريخ را مي سرايند گاه فصل شکفتن و پرواز را . شعر ها گاه رنگ حماسه و فرياد به خود مي گيرند ،گاه رنگ اشک و آه...
                                    خدايا ما را از ياران امام حسين بدان
                                                                آمين يا رب العالمين.....

                                    جاي خنجر شمر بي حيا 
                                           بوسه مي زندخاک کربلا                   
   
                                   عباس يعني عشق و ايثار و شهادت 
                                       يعني نمود بارزي از استقامت         
                                     

                                        عباس يعني زندگي تا بي نهايت
                                         از ابتداي آفرينش تا هدايت

                                       عباس يعني مرگ را باور نکردن
                                      يک لحظه در ناباوري ها سر نکردن

                                 از ديده در عزايت
                                       با ياد کربلايت
                                        با عشق لاله هايت

دوستاي عزيز تاسوعا و عاشوراي حسيني را به همه ي شما عزيزان تسليت مي گوييم 

 

+ نوشته شده توسط عسل در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 21:46 |

گفتگو با خدا
خدا از من پرسید:دوست داری با من مصاحبه کنی؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
زمان من ابدیت است...چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟
من سؤال کردم:چه چیزی در آدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد...
اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند.
اینکه با نگرانی به آینده نگاه می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.
دست خدا دست مرا گرفت و مدتی به سکوت گذشت...
سپس من سؤال کردم:
به عنوان پروردگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد.تنها کاری که می توانند انجام بدهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.
یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.
اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم:
از وقتی که به من دادید سپاسگذارم
و افزودم:چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت...
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم


+ نوشته شده توسط عسل در شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 18:52 |

نشد یه قصری بسازم ، پنجره هاش آبی باشه

نشد یه قصری بسازم ، پنجره هاش آبی باشه

من باشمو اون باشه و یک شب مهتابی باشه

نشد یه جا بمونه و آخر بشه مال خودم

حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم

با همه التماس من ، نشد دیگه نره سفر

شعرام به جز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر

نشد برم ، بغل بغل ، واسش شقایق بچینم

نه اینکه من نخوام برم ، نذاشت گلارو ببینم

نشد همه دعا کنن ، همیشه اون باشه پیشم

یکی می گفت خواب دیده که اون گفته عاشقش می شم

اما نشد،اما نشد،قسمت ما ، یه لحظه روشن و خوش

پیغام واسش فرستادم ، بیا بازم منو بکش

نشد که نشکنه بازم، ای چینی شکستنی

هیچ جای دنیا ندیدم ، هیچ جای دنیا ندیدم

عجب چشای روشنی

باور نکرد یه مژشو به صد تا دریا نمیدم

یه تار مو خواستم نداد گفت : به تو دنیا نمی دم

راست می گه ، هر چی اون بگه

من کجا و دیوونگی ، چه جور به حرفش گوش کنم

اون گفت بچسب به زندگی

خلاصه که آخر نشد ، ما گل سرخ رو بو کنیم

اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم

نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال

یه خاطره مونده برام ، با یه سبد میوه کال

نشد منم واسه یه بار ، به آرزوهام برسم

گذشته کار از کارمون ، دیر شده به خدا قسم

نشد به موقع این کویر ، از ریشه بارون بگیره

نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره

نشد بپاشم زیر پاش عطر گل محمدی

نشد بهم جواب بده ، حتی بهم بگه بدی

نشد دوستت دارم بگه به من که نه به دیگری

نشد یه بارم رد نشه از رو شعرام سرسری

نشد یه کاری بکنه که بدونم دوستم داره

آتیش گرفتمو یه بار، نگام نکرد بگه آره

نشد یه بار حرف بزنه ، نذاره پای سرنوشت

نشد یه شب نگم خدا ، الهی که بره بهشت

نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم

نشد تو رویاهام براش ، روزی هزار بار نمیرم

نشد برم،نشد نره ، نشد بخواب،نشد بیاد

نشد ولی شاید بشه ، واسم دعا کنید،زیاد

از شما پنهون نکنم ، یه حرفهایی بهم زده

گفته همین روزا میاد ، اما هنوز نیومده

قصه داره تموم می شه ، مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنید ، اول خدا بعدم شما

+ نوشته شده توسط عسل در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 و ساعت 1:48 |

داشت می رفت

گفتم بمان،

نماند!

با خود عهد بستم که اگر هم آمد

به او حرفی نزنم

او که رفت و نماند

من ماندم و خو گرفتم

به ماندنِ بی من!

در یک جزیرهء سر سبز و خرم تمامی صفات نیکو و پلید انسان با هم زندگی می کردند  صفاتی چون: دانایی  غرور  ثروت  شهوت  عشق و ... .

 در روزی از روزها دانایی همهء صفات را در یکجا جمع کرد و گفت قرار است سیل عظیمی در جزیره جاری شود و هر کس لوازم ضروری خود را بردارد و در قایقش بگذارد و آماده سیل شود. همه این کار را کردند و باران شدیدی  شرو ع به باریدن کرد و سیل بزرگی براه افتاد. همه در قایق خودشان بودند تا اینکه صدای غرق شدن و کمک خواستن یکی از صفات آمد.  آن محبت بود. عشق بی درنگ به کمک محبت شتافت و قایق خود را در اختیار محبت گذارد  ولی چون قایق جای یک نفر را بیشتر نداشت  محبت سوار شد و عشق در سیل گیر افتاد.  به دورو بر خود نگاه کرد  ثروت را در نزدیکی خود دید از او کمک خواست ولی ثروت در پاسخ گفت:آنقدر طلا و جواهر در قایق دارم که دیگر جایی برای تو نیست و قایق سنگین است.

عشق نا امیدانه به اطراف نگریست  غرور را دید و از غرور کمک خواست. غرور در جوابش گفت: تو خیس هستی و اگر من به تو کمک نمایم خود و قایقم خیس میشویم. آب همینطور بالا می امد و عشق بیشتر در آب فرو میرفت. دانایی و بقیه در دور دست بودن و کسی صدای عشق را نمیشنید  تا اینکه  شهوت به نزدیکی عشق رسید . عشق از او کمک خواست ولی شهوت گفت:چندین سال است که منتظر یه همچین لحظه ای بودم تا از بین رفتن تو را ببینم.هر جا که تو بودی جایی برای من نبود و همیشه تو برتر از من و موجب تحقیر من بودی.

عشق دیگر نا امید از زندگی آنقدر آب خورد که از حال رفت.وقتی چشم باز کرد دیگر از سیل خبری نبود و خود را در خانه دانایی یافت. دانایی به او گفت الان دو روز است که بیهوشی .سیل تمام شده و آرامش به جزیره بازگشته است.

عشق بدو ن توجه به این حرفها در پی این بود که بداند چه کسی نجاتش داده است از دانایی پرسید و دانایی در جوابش گفت: زمان 

آری  فقط زمان است که میتواند عظمت و جلال عشق را درک کند

 

انتهاي تنهايي
من که به روي خودم نمي آورم٬
گاهي به جاي همه ي تنهايي ها
لبخند تلخي مي زنم که مثلاْ‌ خدا هست و...
لابد اتفاقي خواهد افتاد...
انگار نه انگار که اتفاقها
سالهاست که فريبت داده اند
انگار نه انگار که ترانه هاي «دوستت دارم»٬
تنها لبخندي گذرا شده است
بر دهان کساني که مي خواهند چيز هاي ديگري بشنوند.
همان بهتر
که خودت را
به کوچه ي روزهاي نيامده بزني
ثانيه ها را تا انتهاي تنهايي بشمري
و به خواب عميق دوست داشتن بروي...

© دلم گرفته است... ،اما نه انتظار سنگ صبوري است نه شانه اي براي گريه ...هيچ! ... اعتراف ميکنم از اين پيله خسته ام ...پيله ي من تنها پيله ايست که هيچگاه پروانه اي از آن بيرون نمي آيد

+ نوشته شده توسط عسل در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 16:32 |
گفتی بودی که چرا محو تماشای منی   

                    آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

     مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود

                     ناز چشم تو به قدر م‍‍‍‍‍‍‍ژه بر هم زدنی

 

                                   به عشق همیشه ماندگارم

                               در

                           درون قلبم

                        خانه ای است 

           بـه نام عشق کوچه هایـی است

                      به نام محبت و در

                         آن تابلوهایی

                          حک شده

                               که

                   فقط تو را دوست دارد

                                                       ************

ای کاش

 انتظار پايانی داشت

تا من مي توانستم باز آن

 دستان پر مهرت را بگيرم و برای آخرين

بار بر آن بوسه زنم...ای کاش انتظار پايانی داشت تا من

 دوباره تو را در آغوش بگيرم وبرای آخرين

بار وجودت را حس کنم... ای کاش

انتظار پايانی داشت تا من

 در آغوش تو

                             ميمردم......

                                   ************

 يه گوشه

 دنيـا  دلـي  هـست

تنهاي تنها,تنهاچون عابرسرگردون

تو جاده هاي زودگذر زمستون ,تنها چون باد

چـون  گلي  نشكـفته در گـردبـاد

سرگردون تو غبار جاده ها

حيرون تو اشك

ستاره ها

                                 

با نسيم بهاري همراه خواهم شدتا

تو را همچون نگيني بر روي موج دريا با خود 

بـه ساحـلي امـن و زيبـا بـرم تـو اي محبوب مـن

اي اميدشيرين روزهاي پراميدمن تورادرخلوتگاه ياس سپيد

درپس شبوهاي سفيدهمچون گوهري ناياب دركنج ذهن پنهان خواهم كرد


 تـا از گـزند نامحرمـان در امـان باشي تو را اي بهتريـن

همچون صدفي از پاكي در صندوقچه قلبم

پنهان خواهم كردو تو براي هميشه

 برايم مي ماني

حق زندگي...

كاش شقايق حق زندگي داشت...

كاش گل سرخ هم ذره اي سبز بود ،،،، كاش برگ هاي سرو رنگ سرخ را مي چشيدن

كاش چشمان سرخ من هم لحظه اي مي خوابيد يا اندكي آرام ميشد ...

وكاش چشمان سبز تو اندكي باز ميشد .... در نگاه من

+ نوشته شده توسط عسل در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 1:41 |

دوستت دارم

شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تو رو ببینه به خدا التماس می کنه!!!  

شاید یه کسی به محض دیدن تو دستاش یخ می کنه و طپش قلبش مرتب بیشتر می شه!!!

شاید یه کسی شب ها به خاطره تو توی دریای اشک می خوابه!!!

شاید یه نفر واسه دیدنت ثانیه ها رو میشماره!!!

شاید یه نفر با دیدن چشمات رنگ از چهرش می پره!!!

شاید یه نفر خیلی بیشتر از اون حدی که فکرش می کنی دوست داشته باشه!!! باشه

شاید یه نفر با نبودنت زندگیش تموم می شه!!!

شاید یه نفر...!!!

 

شک نکن که اون یه نفر منم

شک نکن که با نبودنت شب هام صبح نمی شه

شک نکن که بانبودنت قلبم نابود می شه

شک نکن که دوست دارم

شک نکن که عاشقتم ... هیچ وقت 

عزیزم من تنها عشقم رو با هیچ چیز عوض نمی کنم

خیلی دوست دارم

مــاه نمیدونست چـه جوری بتابه ....از روی دست تــو دیــد و بـلـد شد

خورشید که دید نوری ازش نمی خوای...رفت بالای قله و با تو بـــد شد

دریا که دید موج موهات از اون نیست....غرشی کرد وته دل حسود شد

آسمون از غم تــو کــه رو زمینی....تــا همیشه رنگ چشـاش کبــود شد

گل که دونست خزون واسه تو هیچه....رنگش پرید و تو یه لحظه پژمرد

درختی که تـو از پیشش رد شدی...انقده برگاش رو زمین ریخت که مرد

نسیم که دید مثل تـو مهربون نیست...عــاشقی رو گـذاش کنــارو بــاد شد

تــو دنیــا هیچکس مثـل تــو نمی شد....پس کم کم و کم آدم بــد زیــاد شد

بـرفـا دیـدن هر چقـدم ریـز بــاشن...از شـرم رنگ چـش تــو آب میـشن

یــلـدا تـرین شبــای سال ام  آسون....بـا یـه اشارهء نگـات خواب میـشن

شب نـتـونست مثل تو روشن باشه....خشم وغضب کـرد ویهـو سیاه شد

روزم پـیـش چشمــای تــو کــم آورد....قـایــم شد و روشنی کـیمیــا شد

زمیـن فقط ایـن وسطـا یــه جـوری....بـه ایـن کــه زیــر پـاتِ می نازه

طفلکی مثــل مـن داره تـو رویـاش...بـا تــو یــه قصر آرزو می سازه

زیبا اگـه هر چی می گم همون شد....یــادت بـاشه اینارو کی نــوشته

دیـوونهء چهـارتـا فصل و هـر روز....دیوونهء عصر و شب و سپیده

کــیـوانـی کــه تــا اسمتــو آوردن....یــه ذره رنگ چهرشـم پــریــده

 

تو رفتی و سهم ما سفر شد

دل آروم ما دربه در شد

ندونستم چرا مرغ عشقم

توی عاشقی بی بال و پر شد

 

+ نوشته شده توسط عسل در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 16:6 |


Powered By
BLOGFA.COM